براه بود ، همه چيز
همه چيز براه بود براي ساعتي خوش بودن
شب و شراب و مستي
و ضرب آهنگي براي کج و کوله شدن
براي پرواز دادن خيال هاي خام
خيال هاي جواني
آنگاه که نگاه حقارت آميزت در عمقم نفوذ نکرده بود
...
بدور از قوانين
ساعتي با من خوش باش
مي دانم ، خوب مي دانم
زيادي که درکت کنم
از انسانيتم خنجري خواهي ساخت ، تيز
و قلبم را نشانه خواهي گرفت
باکي نيست
مرا نيز همينگونه ساخته اند
سرما به درونش راه یافته است
چنان که
آن شعله های فروزنده و آن همه لباس گرم
و نگاه مردانه و سراسر عشق آن غریبه
تنش را گرم نمی کند
شادی رنگ ها را در هم آمیخته است
و در سبدی بزرگ به عرض شانه هایش گذاشته
و تلوتلو خوران پیش می رود روی شن های داغ کویر
موهایش مواج و پریشان زیر زانو هایش
لبانش سیب سرخی است که از دست آدم افتاد
و چشم هایش دفتر خاطراتِ حوای بشریت
زیبائی هایش بروزکننده و خواستنی
و
دردهایش همانند ناله ی ضعیفه ای! است برای رهایی از زایمانی سخت و دشوار....
اکنون دیگر پیر شده ام
چشمانم کم سو و دست آرزو هایم کوتاه
و منتظر تولد تنها فرزندم
وقتی به اندازه کافی بزرگ شده است
فرزندی که روحم در او حلول می یابد
تا او ادامه ی من را زندگی کند به رسم خودش
و مرا بمیراند
و باز در چرخه ی تکرار زندگی تکرار شود
تمامی احساسات مردگان را زنده کند
در تولد لحظه های نیامده
گویا هرگز نمی میرم
و جاویدان در زمین باقی خواهم ماند !
آن باغبان داسش را براداشته است
و بجای علف های هرز
جوانه های قلبم را درو می کند
جوانه های قلبم را درو می کند
" آسمانم را گرفته تنگ در آغوش "
آن مرد با آن قبای ننگین آلوده اش
" باغ بی برگی " همین جاست
با تمام برگ های فروافتاده ی پوسیده اش
آه که " هوا بس ناجوانمردانه سرد است "
با آن سرهای خونین سربرنیاورده از گریبانش
اینجا دستان همه پراز " شبنم یخ زده " است
با آن همه آرزوهای ساده ی مسخ شده اش
" من براینم که با دستان تو و من " ، " آسمان را سقف می شکافیم "
با آن همه چشمان خون بار مادران به خون نشسته اش
اشک من از این نیست
که قلبم شکسته است
اشک من از این است
که نمی دانی چرا شکسته است!
چرا آدمیان اینگونه اند؟
صداقت را از هم دریغ می کنند
و یکدیگر را به دست خدا می سپارند!!
مگر نه این است که باید خداگونه بود
پس چرا دریغ می کنیم
و
ادای حق دیگران را به خدا می سپاریم؟
آیا معنای اشک خدا را می فهمیم؟
خیانت به چه رنگی درامده است
گویا بی رنگ شده که دیده نمی شود
یا شاید دل ما سیاه شده و هر رنگی را در خود محو می سازد
چه ساده خیانت می کنیم!
چه ساده می شکنیم!
چه ساده زیر پا می گذاریم!
چه ساده طلب بخشش می کنیم!
بی شک
به همین سادگی نیز مجازات می شویم!
روی سخنم با شماست
تو و تو
خوب یادتان هست ؟
چقدر ساده انگشت اتهام به سویم دراز می کردید ؟
یادتان هست ؟
خوب یادتان هست ؟
مگر چه می شد باورم می کردید
بیداری یا خواب؟
تعبیر تو چیست؟
شاید آنچه که مهم است سود آدمی است از این دو
و سود تو متهم نشدن است بدانچه که وجدانت هرگز تو را بدان متهم نمی کند!
چرا که احساس ها را به بازی گرفتن کار آسانی شده است
و آسانتر از آن توجیح خود با چندین کلمه
و ایمان ،اعتماد،احساس و باوری را به فردا و دیروز بر باد دادن
و قلبی را شکستن
و بار خود را بستن و رفتن!
آیا این گفته ها تسلی بخشند؟ وگویای آنچه که در درونم می گذرد؟هرگز
آیا برای دروغ و خیانت پیمان می بندی ؟
یا سهم من از تو این بود؟
چه کسی از من لایق تر بود برای صادق بودن؟
آه که حرفهایم چه دورند و شکوه هایم چه ناتمام
و امیدم به تو چه زیاد برای شکستن یک تنهایی، اما افسوس...
روز تولد تو میلاد عشق پاک است
برای شکر این روز
پیشانیم به خاک است
بدون تو شبم جرات به خرج داده سیاهی خود را به روی روزهایم انداخته
همان جرات روزهایم در لحظه های بودنت
هر شب در خود مچاله می شوم
و کسی با دست های توانایش مرا له می کند!!
به گذشته ام برگشته ام - تنهای تنها
در قفسی رو به تاریکی و تباهی
تیغ مرگ پوستم را نوازش می کند
خونم را هر لحظه می نوشم - روحم را به زنجیر کشیده اند
جنون انسان فراموش شدنی نیست
سکوت لبانم را به هم دوخته است
درونم را بوی تعفن عقده هایم پر کرده است
به گذشته ام برگشته ام - تنهای تنها
مرا در آغوش کشیده و استخوان هایم را خرد می کند
مرا دوره کرده اند
نیمه جان در زیر چنگال هایشان در انتظار مرگ!!
در این قفس مرگ گم شده است .
انکار تو
مهرت را از دلم کم نمی کند
شاید مرهمی باشد بر غم دلم
نازنینم دل شکسته نباش از من
فاصله ی عشق و نفرت یکقدم است
فاصله ایی که شبانه روز آن را مکررا می پیمایم
و عامل این پیمایش،چیزی جز دوری ات نیست
روحم به تو پشت نکرده است
فقط آسمانش ابری است
پر از التماس و خواهش بودم
در آن زمان که برای آخرین بار فضای تو را می شنیدم
تو را باید پشت فاصله ها جا گذاشت و رد شد
و با تکه ای از وجود خود غریبه شد
و نپرسید ای غریبه آشنا، با خاطراتمان چه کنیم ؟!
نازنین من
حس دوباره ی فضای تو مرا سبز کرد
سبزی یک گیاه فاصله ی کمی است تا زردی اش
همین فاصله خود زندگی است
تقدیمی ات را نگه خواهم داشت
رفتی و نپرسیدی ، هی آدمک ارزان
حال تنهایی هایت چطور است؟
چه می کنی با پس مانده های ذهنت ؟
رفتی و نپرسیدی
آسمان خانه ات آفتابی است یا ابری ؟
فکرهایم نا آرام است و تلخ
....
تلخی مزه ی واقعیت است
قلب من شکسته است
نمی دانم لایق آنم یا ... ؟
....
در کویری ایستاده ام که بارانی بر آن نمی بارد
از روح ترک برداشته ام خون می چکد
چگونه بود که جا ماندم ؟
مسافر بیابانی هستم که پیوندی با ابدیت دارد- کوله بارم تحقیر
آن کیست که بخواهد بر این مسافر بی کس ، شلاق نفرت خود را فرود آورد؟
او که باور خویش را در بطن شما رها ساخت ، لایق تهمت و نامردی نبود
شکی نیست زمین ترک برداشته ، احیا می شود، چرا که باران رحمتش بی انتهاست
این زمین امتحانی بیش نیست !
شاید بتوان پاسخ گفت :
باری بر دوش کسی نیست ، من شروعم را غلط پیموده ام
این لحظه های پر اضطراب چه سخت می گذرد
لحظه های بی کسی ، لحظه های تنهایی، لحظه های پر از انتظار
انتظاری برای بهتر بودن ، برای نفس کشیدن
کاش چنگال مرگ می برد با خود ، این نیمه جان را
گویا مرگ هم می خواهد ناامید کند
روحی پر از غم ،آوارگی ،در به دری
این روح به هیچ کجا تعلق ندارد ، حتی به خود
باید مسخ کرد چنین روحی را
که نه زندگی یاری اش می کند و نه مرگ
و نمی داند کوله بار فلاکت و ذلالت را کجا به دوش انداخته است
کوله باری که حتی مرگ هم بر زمین نمی گذاردش !
هیچ امیدی نیست ، و هیچ گاه کسی رغبت دستگیری از یک پا شکسته را ندارد
هر کس به راه خود می رود
مرگ را دعوت کن مرگ را دعوت کن مرگ را دعوت کن !

